***** دلم برای بارونای شهرم تنگ شده بود....
****دیروز مراسم خاکسپاری بود...
من تاحالا مراسم ختم نرفتم پدرم دوست نداشته هیچوقت ک بچه هاش توی عزا باشن....اولین بار غسال خونه رفتم،اولین بار سردخونه رفتم و ی جسم بی جونو تکون میدادم....
****همش منتظر بودم میم ی خبر بگیره...حتی در حد ی جمله،ک دلم از این همه آشوبی ک توشه آروم بگیره،ک فک کنم هنوز منو یادشه و خیالم راحت بشه شماره منِ لعنتیو پاک نکرده...ولی خبر نگرفت ،شمارمو پاک کرده،منو کلا حذف کرده از حافظش،دیگ براش مهم نیستم...
*****چشمای اشکی و چشم انتظار ،دلِ شکسته و دلگیرم ،قلبِ هزار تیکم هر لحظه میبینم و سکوت میکنم و تو خودم میریزم و میگذرم ولی خدایا اگ هستی تو نگذر......
برچسب:
نویسنده: پارسا نیکفر