خرید بک لینک

درباره سایت

0408

امکانات وب

0317

***** حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختن، تا دوسِت نداشته باشم..... **** انقدر بلاتکلیفم که نمیدونم باید تهران بمونم یا برگردم شهرم، نه ته تهران بودنم چیزی هست نه ته شهر خودم! **** به تعداد انگشتای یک دستم دور و برم آدم نمونده... آدمای زندگیم تموم شدن.... شاید چون همیشه دوست داشتنم با اما و اگر همراه بود... ****اینا اون روزایی نبود که واسه خودم رویاشو میبافتم....

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 11:30

**** اینجا! خونه ی متروکه ی من ....حس بلاگفا شبیه حسیه که بعد سالها وارد خونه ی قدیمی بچگیات میشی یه عالمه خاطره تداعی میشه واست......

**** 30 ساله شدم و همچنان هیچ دستاوردی توی زندگیم ندارم .......

**** تا دلتون بخاد بی وفایی و بدی دیدم از آدمایی که هیچوقت انتظارشو نداشتم

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:09

**** به من برگردون اون روزا که با تو زندگی خوب بود......

**** خالی ام ....

*** درگیر شرکت و پروژه ها....

**** زندگیه اینجا غیر قابل تحمل شده....

**** از دست دادم....

****زندگیم خلاصه شده توی این چند کلمه....

****آقای پارسا کاش بودین........

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 6:55

*** ما معتکف تنهایی خویشیم....

***بعدِ 6ماه دوباره اینجا....

دلم تنگ شده بود....

دارم با استرس روزارو میگذرونم....

خبر هست ولی میترسم از گفتنشون....

****کاشکی بشه....

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 16:06

**** ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش**** امسال یه پاییز سرد و خشک و ترسناک و بی رحمی بود ...تنها فصلی بود که دوسش داشتم....این روزا پر از وحشتم...قلم خشکیده، زبون بند اومده ، دست میلرزهقدرتی نیست نایی نیست برای فریاد زدناین خشم عقده شده برای خیلی از ماها که به اجبار داریم خفه میشیم از این سکوت تحمیلی....آخ از این سکوت به اجبار......این روزا شبیه روزاییه که عباس آقا معروفی برامون تو نوشته هاش وصف میکرد...**** کارهای شرکت انجام شد و شراکت ما شروع شده...فکر میکردم شرکتو بزنیم خیلی خوشحال میشم ولی حتی یادم نمیاد چند وقته ثبت شده چند وقته پروانه رو گرفتیم...**** دلم غم داره به اندازه بزرگی کردستان، ای کاش میتونستم کردستانمو توی بغلم قایمش کنم از این همه گزند و جفایی که در حقش میشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 16:06

****  تنها ،در میان مردم به دنبال خودم بودمیک شهر خالی از من بود ...حتی یک من نبودتنها بودمتنها....****بین زمین و هوا گیر کردم، نمیدونم باید چیکار کنم کدوم راهه، کدوم بیراهه! دلم میخاد هی بنویسم از تموم فکرایی که تو ذهنم رژه میره اما یهو عقب میکشم... همیشه فکر میکردم سالهای خیلی دور رو اشتباه کردم و از دست دادم ولی الان که حتی به چند ماه پیش زندگیم برمیگردم میبینم توی هر برهه ای اشتباه داشتم ...و هیچوقتم از این اشتباهاتم درس نگرفتم همش به شکل دیگه ای تکرارشون کردم....چند سال پیش چشامو بستم و آدمای درست زندگیمو ندیدم وقتی به خودم اومدم که دیگه نبودن ،بازم توی همون برهه خیلیای دیگه رو از خودم دور و متنفر کردم الان که نشستم دارم زندگیمو شخم میزنم میبینم بازم اشتباه ! نمیدونم شاید الانم دارم اشتباه میکنم به یه شکل و نحو دیگه!مسیر زندگیمو سالها پیش اشتباه رفتم   چیزی که فکرشو میکردم نبود و نشد ولی بازم همون مسیر اشتباهو ادامه دادم ، جایی که باید متوقف میشدم نشدم و جایی که باید ادامه میدادم پا پس کشیدم....الان توی 27 سالگی زندگیم نمیدونم باید چه راهیو برم و به کجا برسم، چشم ترسیده، اعتماد به خودم سخت شده....حس میکنم جا موندم از همه،برای شروع هر کاری خیلی دیر شده...**** این روزا دارم زبانمو میخونم با کلی ترس و وحشت میخام تا تهشو برم نمیدونم بشه یا نه نمیدونم از پسش برمیام یا خراب میکنم ولی این بار میخام برای رویای 15سالم وقت بزارم... دیگه دلم زندگی اینجا رو نمیخاد،کسی دور و برم نیست خالی شدم از آدما تا چشم کار میکنه همه ی خوبای زندگیم رفتن فقط من موندم.....**** اینجا کم میام نمیدونم چرا ! مشغول کانال نویسی ام هرچند زیاد نیستم ولی بیشتر از اینجا اونجام! اگر میل و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 7:36

**** عمریست بین رفتن و ماندن معطلیملعنت به جبر دائمی انتخاب ها!*****چه مدت مدیدی....نمیدونم چی بنویسم چی بگم ولی میدونم زندگی بسیار بسیار بیرحم با ما تا میکنه....دوره هایی که اسفند پارسال منتظرش بودم برگزار شد و خوب برام ارزشی نداشت....از لحاظ کاری، زندگی عمومی و خصوصی بسیار سردرگمم هیچی سر جای خودش نیست....آینده مبهم و تار....زندگی کردن تو این بعد جغرافیایی قشنگ نیست نفرت انگیزه....***دلم به بودن و موندن نیست.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 7:36

**** برو آنجا که تورا منتظرند......

*** بی واژه تر از هر زمانی ام.....

****خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم....

نفس کشیدنم برام سخت شده....

هیچی سر جای خودش نیست، هیچی مثل قبل نیست....

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 7:36

****مادر بزرگم فوت شد....

شیش ماه ندیده بودمش....

و برای خاکسپاریش نیستم....

درد درد درد...

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 9:11

***** دلم برای بارونای شهرم تنگ شده بود....****دیروز مراسم خاکسپاری بود...من تاحالا مراسم ختم نرفتم پدرم دوست نداشته هیچوقت ک بچه هاش توی عزا باشن....اولین بار غسال خونه رفتم،اولین بار سردخونه رفتم و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 9:11

*****و زندگی، این درد ِ لایتناهی ......

****در بدترین روزهای این جبرِ اجباری جون میکَنَم.....

****هیچ پند و نصیحتی آرومم نمیکنه....

****ن پای رفتن دارم ن میلی ب موندن.....

****من ب غایت از خدام دلگیرم چ برسه ب بقیه......

***خستم،روحم خستس،مغزم داره از این همه فکرُ اتفاق روزی هزار بار منو زیر تیغ میبره.....

کسی حالمو نمیفهمه....

و درد درد درد.....

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 9:11

***** هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به روراه سفر با تو کجاست ، من از تو می پرسم بگو....****یکشنبه میرم ب شهری ک مغزم از خاطره هاش منفجر میش و دلیل زود رفتنم اینه ک شرکت بخاطر اینک حقوق نده بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 9:11

****من آینده حال مغرورتم......

*****این چند روز خودمو یادم رفته و فقط ب مادرُ پدرم دارم میرسم...

***ولی دلم تنگ شده بود برای کتابام،اتاقم،اون گوشه اتاقم ک روی زمین میخابیدم، سکوت و خلوت طبقه پایین، یاس کنار پله ها....

چقدر دور شدم از روزای گذشتم!

****شاید ما ادمای فریکی و تخیلی هستیم ک انتظار زندگی قشنگُ آرومو داریم،شاید واقعا واقعیت زندگی همینه.....

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 9:11

****نه خواب ِ راحتی دارم نه مایلم به بیداری...

****ن ک زانوی غم بغل گرفته باشم!ن نقلِ این حرفا نیس....

ولی توی مغزم تموم نشدنیای زندگیم داره رژه میره....

****این فاصله ی کم داره منو میکُشه و دستایی ک هزار بار میره سمت شماره میم طومار طومار مینویسه و پاک میکنم.....

***کاش خدا نصفِ این دلتنگیو واسه ی شبم شده تو دلت مینداخت....

****ی ماه تا26سالگی و چ هولناکن این اضافه شدن عددای سن!

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 9:11

**** یعنی کجاس میم داره چیکار میکنه!اونم ناراحته یا عین خیالش نیس

یعنی میتونه منو کنار بزاره؟چقدر بد تمومش کرد چقدر بد...

یعنی راست گفت محاله منو دیگ ببینی!راست گفت دیگ نمیخاد منو ببینه!

یعنی واقعا رفت؟یعنی واقعا تموم شد....

وای نه خدایا....از صبح تا حالا ی قرن گذشته خدایا نکن این کارو باهام دارم جون میدم اینجا میمُ برگردون....

برچسب: نویسنده: پارسا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 4:16

صفحه بندی